دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
نگویمت به خطا سازیا صواب طلبکمینگر است زخود رفتنت شتاب طلب
فیض حلاوت از دل بیکبر و کین طلبزنبور را ز خانه برآر انگبین طلب
خون بسته است ازغم آن لعل پان به لبدندان شکستهای که فشارد زبان به لب
از خامشی مپرس و زگفتار عندلیبصد غنچه وگل است به منقار عندلیب
شبکه شد جوش فغانم همنوای عندلیبدر عرقگمگشت چون شبنم صدای عندلیب
گر به اینگرمی است آه شعلهزای عندلیبشمع روشن میتوانکرد از صدای عندلیب
چه دارد این صفات حاجت آیاتبه جز ورد دعای حضرت ذات
ای خم مژگان شکوه نرگس مستانهاتچین ابر چینی طاق تغافلخانهات
ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانهاتگلکرده از هر موی تو ادبار چینی خانهات
سرکیست تا برد آرزو به غبار سجدهکمینیاتنرسید قطرت نه فلک به هوابیان زمینیات
شبگریهام به آن همه سامان شکست و ریختکز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
عشق از خاک من آن روز که وحشت میبیخترفت گردی ز خود و آینه حیرت میریخت
آیینهٔ دل داغ جلا ماند و نفس سوختفریاد که روشن نشد این آتش و خس سوخت
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوختمیتوان از آتش سنگ نگینم نام سوخت
چولاله بیتو ز بس رنگ اعتبارم سوختخزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت
هوس نماند ز بس عشق آن نگارم سوختخوشم که شعلهٔ این شمع خارخارم سوخت
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوختوقت آنکس خوش که از مرکز جدا گردید و سوخت
رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوختخویت بهکام سنگ زبان شراره سوخت
هرکجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوختاینچراغ بیکسی تا سوخت در ویرانه سوخت
یاد وصلی کردم آغوش من دیوانه سوختلالهسان از گرمی این می دل پیمانه سوخت
آن شعلهکه در دل شرر عشق وهوس ریختگرد نفسی بودکه رنگ همهکس ریخت
بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریختعنقا پری افشاندکه توفان مگس ریخت
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریختهمچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریختمجلس همهرنگین شد و گل در بر من ریخت