دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام استهر لب که سخنسنج نباشد لب بام است
ستم شریک من یاس خوشدن ستم استحریف عذر هزار آرزو شدن ستم است
چون سایه بسکهکلفت غفلت سرشت ماستبخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست
شعله ها در گرم جوشی، داغ آه سرد ماستنغمه هم حسرت غبار نالههای درد ماست
طوق چون فاخته، شیرازهٔ مشت پر ماستحلقهٔ دود،کمند کف خاکستر ماست
ای غرهٔ اقبال سرانجام تو شوم استمرگت به ته بال هما سایهٔ بوم است
امروزکه امید بهکوی تو مقیم استگر بال گشایم دل پرواز دو نیم است
طبعیکه امیدش اثر آمادهٔ بیم استگر خود همه فردوس بود ننگ جحیم است
این انجمن چو شمع مپندار جای ماستهر اشک در چکیدنش آواز پای ماست
زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن استبا نفس،سرمایهای گر هست ازخود رفتن است
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن استدر رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن استچشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناستلب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن استهرکجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است
دری از اسباب ما و من به حق پیوستن استقطره را از خودگستن دل به دریا بستن است
راحت جاوید عشاق از فضولی رستن استسجدهٔ شکر نگه چشم از تماشا بستن است
ایکعبه جو یقینی اگرکار بستن استاحرام بستنت همه زنار بستن است
زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن استتا نفس باقیست در پیراهن ما سوزن است
خندهام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناستگریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناستاشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست
زندگی تمهید اسباب فناستما و من افسانهٔ خواب فناست
خودگدازی نمِکیفیت صهبای من استخالی از خویش شدن صورت مینای من است
بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من استشوخی طبع رسا امواج بیتاب من است
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من استنور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است