دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شوقدیدارم و در چشمکسان راه من استهرکجاگرد نگاهیستکمینگاه من است
زلف آشفتهٔ سری موجهٔ دربای من استتار قانون جنون جادهٔ صحرای من است
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین استچشمی که به پا دوخته باشی همه بین است
دارم ز نفس نالهکه جلاد من این استدر وحشتم از عمرکه صیاد من این است
خامش نفسم شوخی آهنگ من این استسر جوش بهار ادبم رنگ من این است
زین سال و ماه فرصت کارت منزه استمژگان دمی که سایه کند روز بیگه است
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه استفروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است
تپیدن دل عشاق محوکسوت آه استبه حال شورش دریا زبان موج گواه است
آفت سر و برگ هوس آرایی جاه استسر باختن شمع ز سامانکلاه است
خاک نمیم، ما را،کی فکر عجز و جاه استگرد شکستهٔ ما بر فرق ماکلاه است
دل را ز نگه دام هوس بر سر راه استدر مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است
سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه استاما کسی چه بیند آیینه بینگاه است
عرقفشانی شبنم در این حدیقه گواه استکه هر طرف نگرد دیده انفعال نگاه است
گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته استزنگ این آینه یکسر نفس ساخته است
نه عشق سوخته و نه هوسگداخته استچو صبح آینهٔ ما نفسگداخته است
هرکجا وحشتی از آتشم افروخته استبرق در اول پرواز نفس سوخته است
آتش وحشتم آنجاکه برافروخته استبرق در اول پرواز، نفس سوخته است
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته استگردی ز دامن تپش دل نشسته است
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته استکز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است
الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته استقطرهٔ خونی ز سرتا پا حنایم بسته است
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته استدر فشار کوچههای گندم آدم رفته است
دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته استداشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است
گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته استشمعما هرسو همین یک سرزگردن رفته است
دل عمرهاست آینه ترتیب داده استای ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است