دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیستافسری نیست که با نقش قدم توأم نیست
تعین جز افسون اوهام نیستنگین خندهای میکند نام نیست
چو صبحم دماغ میآشام نیستنفس میکشم فرصت جام نیست
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیستآتش به سرخاککه آن هم به سرم نیست
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیستچه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست
پیش چشمیکه نورعرفان نیستگر بود آسمان نمایان نیست
مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیستبه دامنیکه ته پاست باب چیدن نیست
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیستببند لب که جز این نقطه انتخاب تو نیست
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیستز هرچه رنگ توان یافتن بهار تو نیست
در خیال مزن فهم خویش سازتو نیستچو شمع جیبتو جز بوتهٔگداز تو نیست
توییکه غیر دلم هیچجا مقام تو نیستاگر نگین دمد آفاق جای نام تو نیست
تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیستبهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست
نور دل در کشور آیینه نیستلیک کس روشنگر آیینه نیست
راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیستدرآتش است نعل سپندیکه جسته نیست
رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیستیعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست
مبتذل صبح و شام تازگی آرنده نیستمسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست
در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیستجنبش لب یکقلم جزدست برهم سوده نیست
با دل تنگ استکار اینجا ز حرمان چاره نیستگر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیستتخم شبنم، از رگگل، در طلسم ریشه نیست
خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیستبر نگینها چند خندد نام عنقایی که نیست
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیستسنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست
هیچکس جز یأس، غمخوار من دیوانه نیستبر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست
آزادگی، غبار در و بام خانه نیستپرواز طایریست که در آشیانه نیست
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیستآنکهگرد بادهگردد جز خط پیمانه نیست