دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شمع بزمت چه قدم برداردپای ما آبلهٔ سر دارد
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر داردسر بریده ز تیغش جدا خبر دارد
درین ره تا کسی از وصل مقصد کام برداردز رفتن دست میباید به جای گام بردارد
کسی از التفات چشم خوبان کام برداردکه بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد
دل از دم محبت، چندین فتور دارداین باده سخت تند است بر شیشه زور دارد
هوسپیمای فرصت گرد کلفت در قفس داردهمین خاک است و بس گر شیشهٔ ساعت نفس دارد
جهان، جنون بهار غفلت، ز نرگس سرمهساش داردز هر بن مو به خواب نازیم مخمل ما قماش دارد
حیا عمریست با صد گردش رنگم طرف داردعرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ داردآیینه خانهها را یک عکس تنگ دارد
بینمک از نمک غیر توهم داردلب بام است که اظهار تکلم دارد
جنون از بس شکست آبله در هر قدم داردبنای خانهٔ زنجیر ما چون موج نم دارد
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم داردسفالین کوس درویشان ز بس خشک است نم دارد
گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام کم داردعقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد
مگو این نسخه طور معنیی یک دستکم داردتو خارج نغمهای ساز سخن صد زیر و بم دارد
هوسپیمایی جاهت خمارآلود غم داردرعونت گر نخواهی نقش پا هم جامجم دارد
جایی که جام در دست آن مه خرام داردمژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد
ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من داردقدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد
ز شرم سرنوشتیکز ازل بنیاد من داردعرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد
سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان داردجهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد
اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان داردعقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد
به پستی وانماند هر که از دردی نشان داردسحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد
به خیال زنده بودن هوس بقا نداردچو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد
فنا کی شغل سودای محبت را زیان داردسری دارمکه تا خاک هوای اوست جان دارد
کام دل از لب خاموش گرفتن داردنشئهای زین می بی جوش گرفتن دارد