دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبنددحنا میآرد و در پنجهٔ معمار میبندد
چشم تو به حال من گر نیم نظر خنددخارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد
لعل لب او یکدم بر حالم اگر خنددتا حشر غبار من بر آبگهر خندد
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخنددگل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد
ستمکشی که به جز گریهاش نشاید و خنددقیامت است که چون زخم لب گشاید و خندد
جهانکجاست،گلی زان نقاب میخنددسحر تبسمی از آفتاب میخندد
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدردفطرت جنون کند که ز بویم اثر برد
هوس در مزرع آمال گو صد خرمن انباردشرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد
بر این ستمکده یارب چه سنگ میباردکه دل شکستگی و دیده رنگ میبارد
نه فخر میدمد اینجا نه ننگ میباردبر این نشانکه تو داری خدنگ میبارد
ادبسنج بیان حرفی از آن لب هرکجا داردخرام موجگوهر پا به دامان حیا دارد
اگر معشوق بیمهر است وگر عاشق وفا داردتماشا مفت دیدنها محبت رنگها دارد
تصور جوهر اکاهی قدرتکجا داردبهار فضل آن سوی تعقل رنگها دارد
حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارددرکفن نیز همان دامن دنیا دارد
رگ گل آستین شوخی کمین صید ما داردکه زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد
زمینگیری ز جولانم چه امکانست واداردبروبرفتن ز خود چون شمع ر هرعضوپا دارد
گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا داردغبار راه جولان تو با من کارها دارد
نوبهار است و جهان سیر چمنها داردوضع دیوانهٔ ما نیز تماشا دارد
دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر داردز اوراق کتاب رنگ گل جزوی به سر دارد
بت هندی کی از دردسر ترکان خبر دارددر این کشور میانکو تا دماغ بهله بردارد
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر داردآبرو را عرق سعی تصور دارد
بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو برداردکه این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد
در این وادی کف یایی ز آسایش خبر داردکه بالینهای نرم آبله در زیر سر دارد
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در داردفشار لب بهم آوردن این اثر دارد