دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگرددکه قطرهای به گهر نارسیده سنگ نگردد
جنون جولانیام هرجا بهوحشت رهنماگردددو عالم گردباد آیینهٔ یک نقش پاگردد
دل اگر محو مدعا گردددرد در کام ما دوا گردد
جنون بینوایان هرکجا بختآزما گرددبه سر موی پریشان سایهٔ بال هماگردد
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگرددچه خیال است که امروز تو فردا گردد
همین دنیاست کانجامش قیامت پردهدر گردددمد پشت ورق از صفحه هنگامیکه برگردد
بر دستگاه اقبال کس خیرهسر نگردداینخط نمیتوان خواند تا صفحه برنگردد
دل تا بهکیام جز پی آزار نگرددظلم است گر این آبله هموار نگردد
به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمونگرددزند خاکسترش دامنکه آتش سرنگونگردد
به حرف و صوت مگو کار دل تباه نگرددکجاست آینهای کز نفس سیاه نگردد
در این گلشن کدامین شعله با این تاب میگرددکه از شبنم به چشم لاله و گل آب میگردد
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگرددبه عرض سرمه گرد چشم مستت خواب میگردد
نگه ز روی تو تا کامیاب میگرددتحیر آینهٔ آفتاب میگردد
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگرددبه هرجا پا زنم آیینهای بیدار میگردد
ساغرم بی تو داغ می گرددنقش پای چراغ میگردد
به هرجا ساز غیرت انفعال آهنگ میگرددبه موج یک عرق صد آسیای رنگ میگردد
ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ می گرددبه شوخیهای نازت بزم امکان تنگ میگردد
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگرددحیا تا لب گشود از هم تبسم خنده میگردد
ادب سازیم بر ما کیست تمهید صدا بندددو عالم گم شود در سکته تا مضمون ما بندد
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بنددچون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بنددبدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد
گره به رشتهٔ نفس خوش آنکه نبنددببند دل به نوای جهان چنان که نبندد
باز بیتابیام احرام چه در میبنددکز غبارم نفس صبح کمر میبندد
به یادتگردش رنگم به هرجا بار میبنددز موج گل زمین تا آسمان زنار میبندد