دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
یأسفرسای تغافل دل ناشاد مبادبیدلانیم فراموشی ما یاد مباد
گر بیتو نگه را به تماشا هوس افتادبر هرچه گشودم مژه در دیده خس افتاد
تا عرق،گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب دادخانهٔ خورشید رخت ناز بر سیلاب داد
حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب دادزان رنگ جلوه کرد که داد نقاب داد
سیل غمی که داد جهان خراب دادخاکم به باد داد به رنگی که آب داد
شب که باد جلوهات چشم خیالم آب دادحیرت بیتابیام آیینه بر سیماب داد
شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر دادپرواز من آیینهٔ امکان به شرر داد
داد عشق از بینیازی درس طفلانم به یادسرخط معنیست پیش چشم و میخوانم به یاد
شب که توفانجوشی چشم ترم آمد به یادفکر دل کردم بلای دیگرم آمد به یاد
چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابدبهار من هوس رنگ برنمیتابد
گذشت عمر و دل از حرص سر نمیتابدکسی عنانم از این راه بر نمیتابد
چنین کز تاب می گلبرگ حسنت شعلهرنگ افتدمصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد
به روی آن جهان جلوه، یک عالم نقاب افتدکه چشم خیرهبینان در خیال آفتاب افتد
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتدبه خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد
ادب چه چاره کند چون فضول افتدبه جای عذر دل آوردهام قبول افتد
ز ننگ منت راحت به مرگم کار میافتدهمهگر سایه افتد بر سرم دیوار میافتد
دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه میافتدگره از دانه چون واشد به دام ریشه میافتد
نفس درازی کس تا به چون و چند نیفتدگره خوش است که بیرون این کمند نیفتد
تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمیگنجدگریبان عالمی دارد که در دامن نمیگنجد
جنون اندیشهای بگذار تا دل بر هنر پیچدبهدانش نازکن چندانکه سودایی به سر پیچد
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچدبیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد
نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچدطبیعت چون رسا افتد به معنی بیشتر پیچد
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچدکه چودستار چمن بر سر ما میپیچد
به سرم شور تمنای تو تا میپیچددود در ساغر داغم چو صدا میپیچد