دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موجدل میزندم بر مژه از خون جگر موج
به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موجکه خودسری چقدر گشته بار گردن موج
مباد چشمهٔ شوق مرا فسردن موجچو اشک عرض گهر دیدهام به دامن موج
از بسکه خوردهام به خم زلف یار پیچطومار نالهام همه جا رفته مارپیچ
جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچعالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ
ماییم و خاک و وعده گه انتظار و هیچتا فرصتی نمانده شود آشکار و هیچ
انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبحچندین خمار رنگ شکست از شراب صبح
بیپرده است جلوه ز طرف نقاب صبحتاکی روی چو دیدهی انجم به خواب صبح
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبحآفتاب آیینه کارد در ره جولان صبح
بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبحمیدهد چاک گریبان در کفم دامان صبح
نداشت دیده من بیتو تاب خندهٔ صبحز اشک داد چو شبنم جواب خندهٔ صبح
دل فتح و دست فتح و نظر فتح و کار فتحگلجوش هر نفس زدنت صدهزار فتح
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدحستم است داغ خمار شب به دم سحر نکشد قدح
شبکه حسنش برعرق پیچید سامان قدحناز مستی بود گلباز چراغان قدح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرحما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح
مگو طاق و سرایی کردهام طرحدل عبرت بنایی کردهام طرح
موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلحداد خون را با صفا آیینهدار شیر صلح
دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخکه بهگرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ
باز از پانگشت لعل نو خط دلدار سرخغنچهاش آمد برون از پرده زنگار سرخ
شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخاز تقاضای هوس کردم می این جام تلخ
تنگی آورده خانهٔ صیادیک دو چاک قفسکنید زیاد
ز درد یأس ندانم کجا کنم فریادقفس شکستهام و آشیان نمانده به یاد
گر شور مستیام کند اندیشه گردباددرگردش قدح شکند شیشه گردباد