دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
هر کس اینجا یک دو دم دکان بسمل چید و رفتساعتی در خاک ره، لختی به خون غلتید و رفت
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگتزدم به دامن خود دست و یافتم چنگت
که شود به وادی مدعا بلد تسلی منزلتکه نبست طاقت هرزه دوقدمی برآبله محملت
ای ظفر شیفتهٔ همت نصرت فالتچمن فتح تبسمکدهٔ اقبالت
زهی مخموری عالم گلی از حسرت جامتزبان ها تا نگین ساغرکش خمیازه ی نامت
آمدم تا صد چمن بر جلوهنازان بینمتنشئه، در، سر می به ساغر،گل به دامان بینمت
باز با طرزتکلف آشنا میبینمتجام در دست از عرقهای حیا میبینمت
ای پر فشان چون بویگل بیرنگی از پیراهنتعنقا شوم تاگرد من یابد سراغ دامنت
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانتچه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت
زهی هنگامهٔ امکان، جنونساز غریبانتزمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنتکه گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینتشکفتن فرش گلزاریکه بوسد پای رنگینت
بیا ای جام و مینای طرب نقشکف پایتخرام موج می مخمور طرز آمدنهایت
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایتمن و خجلت سجودیکه نریختگل به پایت
زهی چمنسازِ صبحِ فطرت، تبسم لعل مهرجویتز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتگویت
کار به نقش پا رساند جهد سر هواییتشمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت
ره مقصدی که گم است و بس به خیال می سپری عبثتوبه هیچ شعبه نمیرسی چه نشسته میگذری عبث
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحثای پنبه مکن هرزه به آتشنفسان بحث
خواریست بهر کج منش از راستروان بحثبر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث
تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادثنوای ساز قدم شنیدن ز زخمههای زبان حادث
نتوان برد زآینهٔ ما رنگ حدوثشیشهایداشت قدمآمده بر سنگ حدوث
تا ز پیدایی بهگوشم خواند افسون احتیاجروز اول چون دلم خواباند در خون احتیاج
در لاف حلقه ربا مزن به ترانههای بیانکجکه مباد خندهنما شود لب دعویت ز زبان کج
عمریست سرشکی نزد از دیدهٔ تر موجاین بحر نهان کرد در آغوش گهر موج