دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شب به یاد آن لب خموش گذشتناله شد شمع وگلفروشگذشت
به فکر دل لبم از ربط قیل و قالگذشتچسان نفسکشم آیینه در خیال گذشت
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشتاشک آنقدر دوید ز پی کز فغان گذشت
همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشتموج بگذشت ز دریا و ز گوهر نگذشت
نه همین سبزه از خطش ترگشتقند هم زان دو لب مکرر گشت
ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشتبلند کرد نیستان بوریا انگشت
بیروی تو مژگان چه نگارد به سرانگشتچشمیستکه باید به در آرد به سرانگشت
شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفتآنقدر بالید دل کایینه در صحرا گرفت
دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفتدل در بر من بود ندانم به کجا رفت
سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفتآسا هر سودن دستاندکی ز خویش رفت
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفتاین نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت
ز آتش رخسار که ساغر گرفتخانهٔ آیینه چو من درگرفت
بعد از این باید سراغ من ز خاموشی گرفتداشتم نامی در این یاران فراموشی گرفت
دل ماند بیحس و غمت افشانده بال رفتاین ناوک وفا همه جا پوستمال رفت
صبح از دل چاککه دراین باغ سخن رفتکز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت
ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفتکه با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت
فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفتپیگذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت
آخر سیاهی از سر داغم بهدر نرفتزین شب چوموی چینی امید سحر نرفت
عمرگذشته بر مژهام اشک بست و رفتپرواز صبح، بیضهٔ شبنم شکست و رفت
دی به شبنم گریهٔ ما نوگلی خندید و رفتاز زبان اشک هم درد دلی نشنید و رفت
باز وحشیجلوهای در دیده جولان کرد و رفتاز غبارم دست برهمسوده سامان کرد و رفت
هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفتگر همه گل بود خون خود به دامان کرد و رفت
زین من و ما زندگی سیر فنایی کرد و رفتبر مزار ما دو روزی هایهایی کرد و رفت
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفتاین وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت