دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
تا ز حسن او گلستان تماشا رنگ داشتحیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت
دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشتسعی جولانی که نازشها به پای لنگ داشت
اندیشه در نزاکت معنی کمال داشتحسن فروغ مهر نقاب هلال داشت
در وادیی که قدرت عجزم کمال داشتبالیدگی چو آبلهام پایمال داشت
هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشتگرد به باد رفتهٔ من رقص حال داشت
تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشتچشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت
سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشتتا تحیر بود در آیینه عکس آرام داشت
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشتچشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشتیک جهان چشم به هم برزدن مژگان داشت
وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشتمهر بال و پر همان جز بیضهٔ عنقا نداشت
هرکه را دستی ز همت بود جز بر دل نداشتدستگاه پرتو یک شمع این محفل نداشت
زندگانیست که جز مرگ سرانجام نداشتگر نمیبود نفس، صبحکسی شام نداشت
امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشتهر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشتتورا در آینه میدید و جستجوی تو داشت
آغاز نگاهم به قیامت نظری داشتواکردن مژگان چراغم سحری داشت
گر جنونم هوس قطع منازل میداشتخوشتر از ریگ روان آبله محمل میداشت
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشتگر شوی حلقهکه چشم آنسوی در خواهی داشت
گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشتجای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت
همت من از نشان جاه چون ناوک گذشتزین نگین نامم نگاهی بود کز عینک گذشت
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپروا گذشتموج خجلت سرو را چون قمری از بالا گذشت
در طلبت شب چه جنونها گذشتکز سر شمع آبلهٔ پا گذشت
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشتبا شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
چنین که عمر تأملگر شتاب گذشتهوای آبلهای از سر حباب گذشت
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشتتیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت