دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
آنجاکه خیالت ز تمناگله دارداندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
بییأس دل از هرچه ندارد گله داردناسودن دست تو هزار آبله دارد
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارددیوانه و هشیار همین سلسله دارد
از پنبه اگر آتش سوزان گله دارددیوانه هم از خار بیابان گله دارد
از چرخ نه هر ابله و نادانگله داردجای.گله این است که انسان گله دارد
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای داردشکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد
نفس را شور دل از عافیت بیگانهای داردز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانهای دارد
نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی داردغبار رفتنت این دشت آمد آمدی دارد
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری داردبه خون من قیامت نرگسستان محضری دارد
عالم گرفتاری، خوش تسلسلی داردجوش نالهٔ زنجیر، باغ سنبلی دارد
نه مفصل نه مجملی داردما و من حرف مهملی دارد
غرور قدرت اگر بازوی خمی داردبه ملک بیخللی خاتم جمی دارد
ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمیداردسجود مشت خاک اظهار طاعت برنمیدارد
تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی داردمپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد
مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی داردکه همچون مو خط پیشانیام بالیدنی دارد
اینقدر ریش چه معنی داردغیر تشویش چه معنی دارد
خیالت در غبار دل صفاپردازیی داردپری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد
نقشمکسی از سعی چه فرهنگ برآردنقاش مگر از صدفش رنگ برآرد
گرشوق به راهت قدمی پیش برآردچون آبله بالیدنم از خویش برآرد
گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآردجنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد
حاشاکه مرا طعنکسان بر سقط آردچون خامه قط تازه خورد حسن خط آرد
فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آردتردد چو نفس سوزد ز خود بستر برون آرد
من و حسنیکه هرجا یادش از دل سر برون آردبه دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد
نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آردتبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد