دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
احتیاجی که سر مرد به خم میآردآبرو میبرد و جبههٔ نم میآرد
در احتیاج نتوان بر سفله التجا برددست شکست حیف است باید به پیش پا برد
خاکستری نماند ز ما تا هوا برددیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد
ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا بردآیینهداری وهم از چشم ما حیا برد
هیهات دم بازپسین عرض ادب بردرشک نفسم سوخت که نام تو به لب برد
احتیاجم خجلت از احباب بردسوخت دل تا رخت درمهتاب برد
حسرت، پیام بیکسی آخر به یار بردقاصد نبُرد نامهٔ من، انتظار برد
شرمقصورم از سخن، شکوهاعتبار بردآینهدرای عرق از نفسم غبار برد
رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک بردهمچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد
پیریام آخر می و پیمانه بردباد سحر شمع ز کاشانه برد
ما را به در دل ادب هیچکسی بردتمثال در آیینه، ره از بینفسی برد
مکتوب من به هرکه برد باد میبردتا یاد کس رسیدنم از یاد میبرد
فکر خویشم آخر از صحرای امکان میبردهمچو شمع آن سوی دامانم گریبان میبرد
آه به دوستان دگر عرض دعا که میبرداشک چکید و ناله رفت، نامهٔ ما که میبرد
یک سر مو گر هوس از فکر جاهی بگذردپشم ما بالد به حدی کز کلاهی بگذرد
عرقآلوده جمالی ز نظر میگذردکزحیا چون عرقم آب ز سر میگذرد
زین گلستان که گلش رنگ ندامت داردشبنمی نیست که بیدیدهٔ تر میگذرد
بهار میرود و گل ز باغ میگذردپیاله گیر که فصل دماغ میگذرد
ز سختجانی من عمر تنگ میگذردشرار من به پر و بال سنگ میگذرد
ز ساز جسم هزار انفعال میگذردچو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذردکه نفس نازده هر شب سحرم میگذرد
تا لبش در نظرم میگذردآبگشتن ز سرم میگذرد
دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سردشمع خاموش انجمنها میکند یکبار سرد
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کردنقطهٔ اشک، روانگشت و خطی پیداکرد