دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
دلگداخته بر شش جهت بغل واکردجهان به شیشهگرفت این پری چه انشاکرد
امروز بعد عمری دلدار یاد ما کردشرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد
دل به زلف یار هم آرام نتوانستکرداین مسافر منزلی در شام نتوانست کرد
وحشتِ ما را تعلق رام نتوانست کردبادهٔ ما هیچکس در جام نتوانست کرد
خودسر به مرک گردن دعوی فرود کردچون سر نماند شمع قبول سجود کرد
اول دل ستمزده قطع امید کردآخرشکست چینی من مو سفید کرد
از تغافلزدنی ترک سبب باید کردروز خود را به غبار مژه شب باید کرد
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کردپردهٔ دیده و دل فرش ادب باید کرد
دل سحرگاهی بهگلشن یاد آن رخسار کرداشک آن شبنم برگ گل را رخت آتشکار کرد
عشق مطربزادهای بر ساز و تقوا زور کرددانهٔ تسبیح را زاهد خر طنبور کرد
آگاهی از خیال خودم بینیاز کردخود را ندید آینه تا چشم باز کرد
گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق کرددستی نداشت طاقت، جیبم چنین که شق کرد
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کردسنگ را بیتابی آه شرر غربال کرد
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکردنقاش خامه از مژههای غزال کرد
اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کردکه هزار آینهام بر سر مژگان گل کرد
شب که دل از یأس مطلب بادهای در جام کردیک جهان حسرت به توفان داد و آهش نامکرد
عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کردیاس بیبال و پری از قفس آزادم کرد
وداع عمر چمنساز اعتبارم کردسحر دماندن پیری سمن بهارم کرد
گر کمال اختیار خواهم کردنیستی آشکار خواهم کرد
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکردشمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد
اگر نظّاره گل میتوان کردوطن در چشم بلبل میتوان کرد
ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکردقدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد
دورگردون تا دماغ جام عیشم تازهکردپیکرم چون ماه یکسر طعمهٔ خمیازه کرد
حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه کردقلقل این شیشه رفتار مرا مستانه کرد