دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
بی فقر آشکار نگردد عیار مردبخت سیه بود محک اعتبار مرد
عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مردرعشهٔ پیری مبادا ریزد آبروی مرد
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آوردسر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد
پای طلب دمیکه سر از دل برآوردچون تار شمع جاده ز منزل برآورد
زین شیشهٔ ساعت که مه و سال برآوردگرد عدم فرصت ما بال برآورد
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت بهدر آوردنه چو مو جنون هار سر قدم از سرت بهدر آورد
ز دنیا چهگیرد اگر مردگیردمگر دامن همت فردگیرد
اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیردشکوه درونش هر دو عالم به یک دل جمع تنگگیرد
دمی که تیغ تو خون مرا بحل گیردهجوم ناز سراپای من به دل گیرد
تا ساز نفسها کم مضراب نگیردآهنگ جنون دامن آداب نگیرد
گر شوق پی مطلب نایاب نگیردسرمشق رم از عالم اسباب نگیرد
به محفلیکه فضولی قدح به دست نگیردخمار اگر عسس آید برون که مست نگیرد
من آن غبارم که حکم نقشم به هیچ آیینه درنگیرداگر سراپا سحر برآیم شکست رنگم به بر نگیرد
تدبیر عنان من پر شور نگیردهر پنبه سر شیشهٔ منصور نگیرد
اگر دماغم درین خمستان خمار شرم عدم نگیردز چشمک ذره جام گیرم به آن شکوهی که جم نگیرد
فسردگیهای ساز امکان ترانهام را عنان نگیردحدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد
دل به خرسندی اگر ترک هوس میگیردکام عشرت ز نشاط همهکس میگیرد
غنا مفت هوسگر نام آسودن نمیگیردغبار دامنافشان سحر دامن نمیگیرد
نه هستی از نفسهایم شمار ناله میگیردعدم هم از غبار من عیار ناله میگیرد
راه فضولی ما هم در ازل حیا زدتا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد
چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازدبه چشمت اشک را همگوهر نایاب میسازد
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازدپرافشان نشئهای با کلفت اسباب میسازد
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازدصدف را بیگهرگشتنکف افسوس میسازد
تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زدتمثال گرفت آینه در دست و به در زد