دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزدچو شیشه دلکهکشد تیغ از میانش و لرزد
زبان بهکام خموشی کشد بیانش و لرزدنگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد
روزی که قضا سر خط آفاق رقم زدگفتم به جبینم چهنوشتندقلمزد
جام غرور کدام رنگ توان زدشیشه نداریم بر چه سنگ توان زد
آنکه ما را به جفا سوخته یا میسوزدنتوان گفت چرا سوخته یا میسوزد
دل مپرسید چرا سوخته یا میسوزدهرچه شد باب وفا سوخته یا میسوزد
تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزدهمان د رکاسه ی سر خون او را گردنش ریزد
به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزدمگر مشتی عرق از من بهجای گرد برخیزد
چو شمع از ساز من دیگرکدام آهنگ برخیزدجبین بر خاک مالد گر ز رویم رنگ برخیزد
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزدزمانی کاش در پای حباب افتد که برخیزد
چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام میخیزدکه دل تا وصل میگوید ز لب پیغام میخیزد
بهار حیرتست اینجا نهگل نی جام میخیزدز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام میخیزد
به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمیخیزداگر بر خاک میافتد نگاهم برنمیخیزد
نشئه دودی است که از آتش می میخیزدنغمه گردیست که ازکوچهٔ نی میخیزد
تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزدزآغوش رککل شوخی موجگهرریزد
وداع کلفتم تا گل کند چاک جگر ریزدشب از برچیدن دامان گریبان سحر ریزد
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزدچو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد
مباش غره به سامان این بنا که نریزدجهان طلسم غبارست ازکجا که نریزد
به گرمی نگه از شعله تاب میریزدبه نرمی سخن از گوهر آب میریزد
به هرکجا مژهام رنگ خواب میریزدگداز شرم به رویم گلاب میریزد
خطی که بر گل روی تو آب میریزدبه سایه آب رخ آفتاب میریزد
باز اشکم به خیالت چه فسون میریزدمژه می افشرم آیینه برون میریزد
چاک کسوت فقرم رنگ خنده میریزدبخیه بیبهاری نیست گل ز ژنده میریزد
به طراز دامن ناز و چه ز خاکساری ما رسدنزد آن مژه به بلندیی که ز گرد سرمه دعا رسد