دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسدما خود نمیرسیم مگرعجزما رسد
همّت از گردنکشی مشکل به استغنا رسدبرخم تسلیم زن تا سر به پشتپا رسد
دگر تظلم ما عاجزانکجا برسدبس است نالهٔ ماگر بهگوش ما برسد
سراغت از چمن کبریا که میپرسدبه وهم گرد کن آنجا ترا که میپرسد
کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسدسرمهگردیم مگر تا به تو آواز رسد
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسدحلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد
سَحَرِ طلوعِ گلِ دعا که مرادِ اهلِ هِمَم رسددلِ سردِ مردهٔ حرص را همه دودِ آه و اَلَم رسد
تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسدآنجه زیر قدم تست به دیدن نرسد
همه راست زین چمن آرزو، که به کام دل ثمری رسدمن و پرفشانی حسرتی، که ز نامه گل به سری رسد
تا ز چمن دماغ را بوی بهار میرسدضبط خودم چه ممکن است نامهٔ یار میرسد
زبرگردون آنچه ازکشت تو و من میرسددانه تا آید به پیش چشم خرمن میرسد
آه به درد عجز هم کوشش ما نمیرسدآبلهگریه میکند اشک به پا نمیرسد
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسدسعی طلب به آبلهٔ پا نمیرسد
کار دلها باز از آن مژگان به سامان میرسدریشهٔ تاکی به استقبال مستان میرسد
هرگز به دستگاه نظر پا نمیرسدکور عصاپرست به بینا نمیرسد
نشئهٔگوشهٔ دل از دیر و حرم نمیرسدسر به هزار سنگ زن درد بهم نمیرسد
صبح شو ایشبکه خورشید مناکنون میرسدعید مردم گو برو عید من اکنون میرسد
هوس تعین خواجگی، به نیاز بنده نمیرسدرگ گردنی که علم کنی، به سر فکنده نمیرسد
به امیدِ فنا تاب و تبِ هستی گوارا شدهوای سوختن بال و پرِ پروانهٔ ما شد
ز تنگی منفعل گردید دل آفاق پیدا شدگهر از شرم کمظرفی عرقها کرد دریا شد
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شدبه سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد
کسی معنی بحر فهمیده باشدکه چون موج برخویش پیچیده باشد
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشدز پیات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد
آن فتنه که آفاقش شور من و ما باشددل نام بلایی هست یارب بهکجا باشد