دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به که چندی دل ما خامشی انشا باشدجرس قافلهٔ بینفسیها باشد
تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشدکلفت هر دو جهان در گره ما باشد
چراکس منکر بیطاقتیهای درا باشددلی دارد چه مشکل گر به دردی آشنا باشد
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشدنگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد
تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشدندارد برگ راحت هر که را در دیده خس باشد
مرا این آبرو در عالم پرواز بس باشدکه بال افشاندنم خمیازهٔ یاد قفس باشد
صبحی که گلت به باغ باشدگل در بغل چراغ باشد
تا مشرب محبت ننگ وفا نباشدباید میان یاران ما و شما نباشد
محبت ستمگر نباشد نباشدوفا زحمتآور نباشد نباشد
عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشدخون بسمل عرق شرم چکیدن باشد
رمز آشنای معنی هر خیرهسر نباشدطبع سلیم فضل است ارث پدر نباشد
مکتوب شوق هرگز بینامهبر نباشدما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
هرچند به حق قرب تو مقدور نباشدبر درددلی گر برسی دور نباشد
راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشددر مردمک سیاهی نور است غش نباشد
هرچند دل از وصل قدحنوش نباشدرحمی که زیاد تو فراموش نباشد
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشدرنگ من و تو چند سبکبال نباشد
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشددر عرض بیحیایی آیینه کم نباشد
اگر تعین عنقا هوس پیام نباشدنشان خود به جهانی برم که نام نباشد
گر بوی وفا را نفس آیینه نباشداین داغ دل اولیست که در سینه نباشد
دل انجمن محرم و بیگانه نباشدجز حیرت ادراک درین خانه نباشد
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشدچهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشدکه مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشدچو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد
جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشدمعموری آن شوق که ویران تو باشد