دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
ما راکه نفس آینه پرداخته باشدتدبیر صفا حیرت بیساخته باشد
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشدیارب به چه جرات مژه برداشته باشد
محو طلبت گردی اگر داشته باشدآن سوی جهان عرض سحر داشته باشد
مشتاق تو گر نامهبری داشته باشدچون اشک هم از خود سفری داشته باشد
هر کس به رهت چشم تری داشته باشددر قطره محیط گهری داشته باشد
از نامهام آن شوخ مکدر شده باشدمرزاست به حرف فقرا تر شده باشد
آنجاکه طلب محوتوکل شده باشدپیداست چراغان هوس گل شده باشد
تغافلچهخجلتبهخود چیدهباشدکه آن نازنین سوی ما دیده باشد
خلوتسرای تحقیق کاشانهٔ که باشددر بسته ششجهت باز این خانهٔ که باشد
نیام تیغ عالمگیر مستی موج می باشدخدنگ دلنشین نغمه را قندیل نی باشد
در این خرابه نه دشمن نه دوست میباشدبه هرچه وارسی آنجاکه اوست میباشد
نگه در شبههٔ تحقیق من معذور میباشدسراب آیینهام آیینهٔ من دور میباشد
لب بیصرفه نوا جهل سبق میباشدخامه شایان عرق در خور شق میباشد
نقش نیرنگ جهان جوهر رم میباشدصفحهٔ آینه تمثال رقم میباشد
پیر خمیازهکش وضع جوان میباشدحسرت تیر در آغوش کمان میباشد
راحت دل ز نفس بالفشان میباشدآب این آینه چون باد روان میباشد
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشدسر ما طایران رنگ زبر پر نمیباشد
بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمیباشدزمین خانهٔ خورشید جز گردون نمیباشد
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشدآن دلکه تهی باشد ازکینه نمیباشد
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شدسر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد
دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شدجایش به همین آینه واشد چه بجا شد
جگری آبله زد تخم غمی پیدا شددلی آشفت غبار المی پیدا شد
صیاد بینشانی پرواز رنگ ما شدآن پر که داشت عنقا صرف خدنگ ما شد
بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شدلآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد