دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
ای شمع تک وتاز نفس گرد سفر شداکنون به چه امید توان سوخت سحر شد
اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شدکزتصور خونم آب تیغ اوتر شد
مژده ای ذوق وصال آیینه بیزنگار شدآب گردید انتظار و عالم دیدار شد
نقطهٔ دلگرد خودگشت و خط پرگار شدگردش این سبحه تا هموار شد زنار شد
شب که از شور شکست دل اثر پرزور شدهمچو چینی تار مویی کاسهٔ طنبور شد
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شدرفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد
فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شدموی چینی بر صداها جادهٔ شبگیر شد
تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شداضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد
آگاهی دل انجمن اختلاف شدعکسش فروگرفت چو آیینه صاف شد
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشدشبیخون به عمر خضر زنمکه نفس شراب سحر کشد
جبههٔحرص اگر چنینگرد ره هوسکشدآینه در مقابلم گر بکشی نفس کشد
از غبارم هرچه بالا میکشدسرمه درچشم ثریا میکشد
هرکه حرفی از لبت وامیکشداز رگ یاقوت صهبا میکشد
شوق دیداری که از دل بال حسرت میکشدتا به مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشدکز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد
مد بقا کجا به مه و سال میکشدنقاش رنگ هرچه کشد بال میکشد
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشدقامت خم طرفه زنبیلی به دوشم میکشد
باز دامان دل آهنگ چه گلشن میکشدنالهای تا میکشم طاووسگردن میکشد
بار ما عمریست دوش چشم حیران میکشدمحملاجزای ما چون شمع مژگان میکشد
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشددر خاک و خون به غیر زبانم نمیکشد
رفتهرفته این بزرگیها به بازی میکشدریش زاهد هر طرف آخر درازی میکشد
همچو مینا غنچهٔ رازم بهار آهنگ شدپرتوی از خون دل بیرون دوید و رنگ شد
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شدمه نو دمید و به بدر زد بگداخت بدر و هلال شد
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شدقلقل به لبشیشه شکستن جرسم شد