دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
وحشتم گر یک تپش در دشت امکان بشکفدتا به دامان قیامت چین دامان بشکفد
به یاد آستانت هرکه سر بر خاک میمالدغبارش چون سحر پیشانی افلاک میمالد
سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالدتپیدن از دل من آشکار گردد و نالد
اگر سور است وگر ماتم دلمایوس مینالددرین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس مینالد
دل باز به جوش یارب آمدشب رفت و سحرنشد شب آمد
ز هستی قطعکن گر میل راحت در نمود آمدچو حیرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد
نتوان به تلاش از غم اسباب برآمدگوهر چه نفس سوخت که از آب برآمد
عالم همه زین میکده بیهوش برآمدچون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد
تمام شوقیم لیک غافل که دل به راهِ که میخرامدجگر به داغِ که مینشیند نفس به آهِ که میخرامد
ز ابرام طلب نومیدیام آخر به چنگ آمددعا از بس گرانی کرد دستم زیر سنگ آمد
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمدسرش از ید بالافشانتر از بسمل برون آمد
فالی از داغ زدم دل چمنآیین آمدورق لاله به یک نقطه چه رنگین آمد
گل به سر، جام به کف، آن چمن آیین آمدمیکشان مژده، بهار آمد و رنگین آمد
ز تخمت چه نشو و نما میدمدکه چون آبله زیرپا میدمد
پر مفلسم به من چه نوا میتوان رساندجایی نرفتهام که دعا میتوان رساند
به هرجا باغبان در یاد مستان تاک بنشاندبگو تا بهر زاهد یک دو تا مسواک بنشاند
اگر درد طلب این گردم از رفتار جوشاندصدای پای من خون از رگ کهسار جوشاند
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماندکنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند
طالعم زلف یار را ماندوضع من روزگار را ماند
موجگل بیتو خار را ماندصبح، شبهای تار را ماند
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماندبا ما نشان برگ گلی زان بهار ماند
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماندخاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماندگرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند
در گلستانی که چشمم محو آن طناز ماندنکهتگل نیز چون برگ گل از پرواز ماند