دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماندبال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند
از هجوم کلفت دل ناله بیآهنگ ماندبوی این گل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند
رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماندگوش ما باز شد امروز که آواز نماند
گر آیینهات در مقابل نماندخیال حق و فکر باطل نماند
دل بال یاس زد نفس مغتنم نماندمنزل غبار سیل شد و جاده هم نماند
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماندآیینه خانهای هست، گر انجمن نماند
دلدار گذشت و نگه بازپسین مانداز رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماندیاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
بهار عمر به صبح دمیده میماندنفس به وحشت صید رمیده میماند
ز بعد ما نه غزل نی قصیده میماندز خامهها دو سه اشک چکیده میماند
نه غنچه سر به گریبان کشیده میماندز سایه سرو هم اینجا خمیده میماند
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواندصد رنگ صریر قلمم ریشه دواند
گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواندتوفان قیامت به فلک ریشه دواند
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاندهمه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاندبینیازان سر و گردن به خم افراختهاند
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاندکه هر طرف چو تیمم وضوی ساختهاند
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاندمکتوب وحشتم به پر رنگ بستهاند
نقش دویی بر آینه من نبستهاندرنگ دل است اینکه به روبم شکستهاند
عمریست رخت حسرتم از سینه بستهاندراه نفس به خلوت آیینه بستهاند
دونان که در تلاش گهر دست شستهاندچون سگ به استخوان چقدر دست شستهاند
جمعیکه پر به فکر هنر درشکستهاندآیینهها به زبنت جوهر شکستهاند
این حرصها که دامن صد فن شکستهاندعرض کلاه داده و گردن شکستهاند
شمعها زین انجمن بیصرفهتازان رفتهاندهر طرف سر بر هوا سویگریبان رفتهاند
آن سبکروحان که تن در خاکساری دادهانددر سواد سرمهٔ خط چون نگاه افتادهاند