دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زادهاندجز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده اند
هرجا صلای محرمی راز دادهاندآهستهتر ز بوی گل آواز دادهاند
از شکست رنگم آب روی شاهی دادهاندهمچو موجم سر به سیر کجکلاهی دادهاند
روزگاری شد که از اهل وفا دل بردهاندرخت خود زین بحر گوهرها به ساحل برده اند
غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کردهانداز نفس بر خانهٔ آیینه، در واکردهاند
اینکه در دیر غمت دم سرد پیدا کردهانددل نداری ورنه دل از درد پیدا کردهاند
آن سخا کیشان که بر احسان نظر واکردهاندازگشاد دست و دل چشمی دگر واکردهاند
فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاندسکته مقداری در این مصرع توقف کردهاند
تا ز گرد انتظارت مستفیدم کردهاندروسفید الفت از چشم سفیدم کردهاند
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاندپنجهٔ افسوسم از سودن نگارم کردهاند
با خزان آرزو حشر بهارم کردهانداز شکست رنگ چون صبح آشکارم کردهاند
وعده افسونان طلسم انتظارم کردهاندپای تا سر یک دل امیدوارم کردهاند
گرد عجزم، خوشخرامان سرفرازم کردهاندسجدهواری داشتم گردونطرازم کردهاند
همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کردهاندمغز معنی از که جویم استخوانم کردهاند
موج گوهرطینتان، گر شوخی افزون کردهاندپای در دامن سری از جیب بیرون کردهاند
یاران تمیز هستی بدخو نکردهانداز شمع چیدهاند گل و بو نکردهاند
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاندچونگل به دامن آتش رنگم نشاندهاند
اهل معنی گر به گفتوگو نفس فرسودهاندهم به قدر جنبش لب دستبر هم سودهاند
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاندانگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
امروز ناقصان به کمالی رسیدهاندکز خودسری به حرف سلف خط کشیدهاند
لاله و گل چشمک رمز خوان فهمیدهاندزعفرانی هست کاینها بر وفا خندیدهاند
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهانددیدهها باز است لیک از راه گوشم دیدهاند
محرمان کاثار صنع از عشق پر فن دیدهاندبت اگر دیدند نیرنگ برهمن دیدهاند
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاندحیزیست کز قلمرو مردش ندیده اند