دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
در غبار هستی اسرار فنا پوشیدهاندجامهٔ عریانی ما را ز ما پوشیدهاند
یاران فسانههای تو و من شنیدهانددیدن ندیده و نشنیدن شنیدهاند
این ستمکیشان که وهم زندگی را هالهانددر تلاش خودکشیها شعلهٔ جوالهاند
بیقراران تو کز شوق فنا دیوانهاندهرکجا یابند بوی سوختن پرونهاند
معنیسبقانگر همه صد بحر کتابندچون موج گهر پیش لبت سکته جوابند
چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبندساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند
محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بندیک نفس از خامشی هم رشتهای بر ساز بند
ای ساز قدس دل به جهان نوا مبندیکتاست رشتهات به هر آواز پا مبند
ای بهار پرفشان دل برگل و سنبل مبندآشیان جز در فضای نالهٔ بلبل مبند
مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختندبهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند
تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختندگرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند
کار دنیا بس که مهمل گشت عقبا ریختندفرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند
آنکه از بوی بهارش رنگ امکان ریختندگرد راهش جوش زد آثار اعیان ریختند
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختندمصرع موج گهر از سکئه موزون ریختند
سبکروانکه به وحشت میان جان بستندچو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
گذشتگانکه ز تشویش ما و من رستندمقیم عالم نازند هر کجا هستند
مصوران به هزار انفعال پیوستندکه طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند
بینیازان برقربز بحر و بر برخاستنددرگرفتند آتشی کز خشک و تر برخاستند
زد نفس فال تنآسانی دلی آراستندبیدماغیکرد کوشش منزلی آراستند
محفل هستی به تحریک دلی آراستنددانهای در شوخی آمد حاصلی آراستند
آرزو سوخت نفس آینهٔ دل بستندجاده پیچید به خود صورت منزل بستند
غافلی چند که نقش حق وباطل بستندهرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند
هرجا تپش شمع درین خانه نهفتندناموس پر افشانی پروانه نهفتند
دنیا وتلاش هوس بیخبری چندپیچید هوای کف خاکی به سری چند