دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
خلقیست پراکندهٔ سعی هوسی چندپرواز جنون کرده به بال مگسی چند
گر آگهی به سیر فنا و بقا بخندعبرت بهانهجوست بر این خندهها بخند
ای بینصیب عشق به کار هوس بخندبر بال هرزه پر دو سه چاک قفس بخند
حسرت زلف توام بود شکستم دادندوصل میخواستم آیینه به دستم دادند
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردنددر نان و نمکها قسمی بود که خوردند
تا شدم گرم طلب عجز درایم کردندگام اول چو سرشک آبله پایم کردند
حاصل عافیت آنها که به دامنکردندچو خموشی نفس سوخته خرمن کردند
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردند
ذره تا مسهر هزار آینه عریان کردندما نگشتیم عیان هر چه نمایان کردند
ز شرم عشق فلکها به خاک روکردنددمی کهچشم گشودند سر فروکردند
رازداران کز ادب راه لب گویا زدندمهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند
روزگاری که به عشق از هوسم افکندندبال و پر کنده برون قفسم افکندند
روزی که هوسها در اقبال گشودندآخر همه رفتند به جایی که نبودند
برای خاطرم غم آفریدندطفیل چشم من یم آفریدند
به شوخی زد طرب غم آفریدندمکرر شد عسل سم آفریدند
ز بسکه منتظران چشم در ره یارندچو نقش پا همهگر خفتهاند بیدارند
محرمانی که به آهنگ فنا مسرورندتپش آمادهتر از خون رگ منصورند
مصور نگهت ساغر چه رنگ زندمگر جنون کند و خامه در فرنگ زند
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزندربشهپردازی به خواب دانهها پا میزند
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل میزندرشته چون تابیده شد خود را به مغزل میزند
محوگریبان ادبکی سر به هر سو میزندموجگهر از ششجهت بر خویش پهلو میزند
برق خطی بر سیاهی میزندهالهٔ مه تا به ماهی میزند
عشاق گر از سبحه و زنار نویسنددردسر دلهای گرفتار نویسند
تنپرستانکه به این آب و نمک عیاشندبیتکلف همه بالیدن نان و آشند