دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مرازخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مراکز من نمیماند نشان گر میبری نام مرا
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مراپیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا
رخصت نظارهایگر میدهد جانان مرامیکشد خاکستر خود در ته دامان مرا
سوار برق عمرم، نیست برگشتن عنانم رامگر نام تو گیرم تا بگرداند زبانم را
گدازگوهر دل باده ناب است شبنم رانم چشم تحیرعالم آب است شبنم را
وهم راحت صید الفتکرد مجنون مرامشق تمکین لفظگردانید مضمون مرا
بسکه وحشت کرده است آزاد مجنون مرالفظ نتواند کند زنجیر مضمون مرا
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مراعاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مراپیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا
به عجزیکه داری قویکن میان رابه حکمت نگرداندهاند آسمان را
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان رایاران به خط جام ببندید میان را
شدی پیر و همان در بند غفلت میکنی جان رابه پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان راکهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را
هرچند گرانی بوَد اسباب جهان راتحریک زبان نیشتر است این رگ جان را
هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان رابه روی خندهٔ مردم مکش چاکگریبان را
الهی پارهای تمکین رم وحشی نگاهان رابه قدر آرزوی ما شکستیکجکلاهان را
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون راکه نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون راکه خاتم بیشتر در دل نشانَد نقشِ واژون را
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون رارم این گردباد آخر به ساغر کرد هامون را
اگر اندیشه کند طرز نگاه او راجوش حیرت مژه سازد نگه آهو را
به گلشنی که دهم عرض شوخی او راتحیر آینهٔ رنگ میکند بو را
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورادرس تمکین ندهد گرد، رم آهورا
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو رامچین به چین غضب آستین ابرورا