دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو راگنبد دستارکو بردارد آواز تو را
حسن شرم آیینه داند روی تابان تراچشمعصمت سرمهخواندگرد دامان تو را
کردهام سرمشق حیرت سرو موزون توراناله میخوانم بلندیهای مضمون تو را
به حیرت آینه پرداختند روی تو رازدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
گداز سعی دلیل است جستجوی تو راشکست آینه، آیینه است روی تو را
مغتنمگیرید دامان دل آگاه رامحرمان لبریزیوسف دیدهاند این چاه را
بدزدگردن بیمغز برفراخته رابه وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته رانیست بیم سوختن دود زآتش جسته را
نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته رازخمِ خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده رادر دل مینا برون گردیست رنگ باده را
کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده راناتوانی سخت افشردهست نبض جاده را
گل بر رختگشود نقابکشیده راآیینه آب داد ز روی تو دیده را
نیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشتپیشه رادانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه را
بیاکه جام مروت دهیم حوصله رابه سایهٔ کف پا پروریم آبله را
از سپند ما که مییابد سراغ ناله را ؟گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را
کردم رقم بهکلک نفس مد ناله رادادم به باد شعلهٔ شوقت رساله را
ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه رابرگِ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را
با بد ونیک است یک رنگ هوس آیینه رانیست اظهار خلاف هیچکس آیینه را
نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه راسرمه میریزد نگاهت در گلو آیینه را
جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه راهالهکرد آخربه روی همچوماه آیینه را
گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی راگهی از چین ابرو سکته خواند بیتعالی را
مآلکار نقصانهاست هر صاحبکمالی رااگر ماهتکنند از دست نگذاری هلالی را
ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی رازحیرت برشکست رنگ بستم عجزنالی را
بههستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی رانفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را