دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی راناخدا باد بود کشتیِ توفانی را
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی رابه غلتانی رساند آب درگوهر روانی را
هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی رانیست جز نالهکشیدن قلم مانی را
نباشد یاد اسباب طرف وحشتگزینی راشکست دامنم بر طاق نسیان ماند چینی را
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی رانمیباشد خبر از شورِ دریا گوشِ ماهی را
اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی راسر وگردن مگر ظاهرکند درد جدایی را
کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشاچون دیده گریبان درم از نام تماشا
درین محفل که دارد شام بربند و سحر بگشامعما جز تأمل نیست یک مژگان نظر بگشا
نرسیدی به فهم خود، ره عزم دگر گشابه جهانی که نیستی، مژه بربند و در گشا
اگر مردی در تسلیم زن، راه طلب مگشاز هر مو احتیاجت گر کند فریاد، لب مگشا
پیش توانگر منشان، پهلوی لاغر مگشادست به هر دست مده، چشم به هر در مگشا
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چین گشاهرچند آستین گره آرد، جبین گشا
تجدید سِحرکاریست در جلوهزار عنقاصدگردش است و یک گل رنگِ بهار عنقا
ما رشتهٔ سازیم، مپرس از ادب ماصد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما
پرکرده جرو لایتجزاکتاب مادر انتظار نقطه کم است انتخاب ما
سطر یقین به حک داد تکرار بیحد مااین دشت جاده گم کرد از رفت و آمد ما
آن پری گویند شب خندید بر فریاد ماای فراموشی! تو شاید داده باشی یاد ما
بحر میپیچد به موج، از اشک غمپرورد ماچرخ میگردد دوتا، در فکر بار درد ما
حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ماششجهت آیینه بالدگر فشانیگرد ما
ز گفتوگو نیامد صیدِ جمعیت به بند مامگر از سعیِ خاموشی نفسگیرد کمند ما
بیثمری حصار شد در چمن امید ماطرهٔ امن شانهزد سایهٔ برگبید ما
لغزشی خورده ز پا تا سر ماخنده دارد خط بیمسطر ما
نیست خاکسترِ ما شعلهصفت بستر مارنگِ آرام برون تاخته از پیکر ما
آخر به لوح آینهٔ اعتبار ماچیزی نوشتنیست به خط غبار ما