دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار مامیدود مرکز همان سر بر خط پرگار ما
سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ماحیرت است آیینهدار پشت و روی کار ما
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ماچه قیامتی که نمیرسی ز کنار ما به کنار ما
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر مابار دگر نداریم دل چیدهاند بر ما
رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ماحلقه میسازد صدا را نسبت زنجیر ما
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر مامطربی کوکز سر ناخنکشد تصویر ما
چه ممکن است که راحت سری برآورد از مامگر نفس رود و دیگری برآورد از ما
هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازمایادش دل ما برد به جای دگر از ما
چون صبح مجو طاقت آزارکس از ماکم نیستکه ما را به درآرد نفس ازما
دل میرود و نیست کسی دادرس مااز قافله دور است خروش جرس ما
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ماعریانگذشت زین چمن امید ویاس ما
اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ماصرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شماچاک های دل نیام تیغ مژگان شما
شور صد صحرا جنونگرد نمکدان شماای قیامت صبحخیز لعل خندان شما
ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شماکارهای مشکل آفاق آسان شما
ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده بهگوش ماکه سخن گهر شد و زد گره به زبان سکتهخروش ما
افتاده زندگی به کمین هلاکِ ماچندان که وارسی، به سرِ ماست خاک ما
به خیال چشمکه میزند قدح جنون دل تنگ ماکه هزار میکده میدود به رکابگردش رنگ ما
سلسلهٔ شوقکیست سر خط آهنگ مارشته به پا میپرد از رگ گل رنگ ما
آیینهٔ چندین تب وتاب است دل ماچون داغ جنون شعله نقاب است دل ما
هم آبله هم چشم پر آب است دل ماپیمانهٔ صد رنگ شراب است دل ما
نشود جاه و حَشَم شهرتِ خامِ دلِ مااین نگینها متراشید به نام دل ما
با سحر ربطی ندارد شام مافارغ است از صاف، درد جام ما
مپسند جزبه رهن تغافل پیام مالعل ترا نگین نگرفتهست نام ما