دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
از حادث آفرینی طبع سقیم مابر سایه خورد پهلوی شخص قدیم ما
همچو عنقا بینیاز عرض ایجادیم مایعنی آن سوی جهان یک عالم آبادیم ما
آنچه نذر درگه آوردیم ماتحفه، شیئالله آوردیم ما
عمریستگردگردش رنگ خودیم ماچون آسیا فلاخن سنگ خودیم ما
بسکه از ساز ضعیفیها خبر داریم ماچنگ میگردیم اگر یک ناله برداریم ما
تا دربنگلزار چون شبنمگذر داریم مابادهای در جام عیش از چشم تر داریم ما
حیرت دیدار سامان سفر داریم مادامن آیینه امشب برکمر داریم ما
نام خود را تا به رسوایی علم داریم مااز ملامتکی به دل یک ذره غم داریم ما
صورت وهم به هستی متهم داریم ماچون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما
با کمال اتحاد از وصل مهجوریم ماهمچو ساغر می به لب داریم و مخموریم ما
طرح قیامتی ز جگر میکشیم مانقاش نالهایم و اثر میکشیم ما
عمریست ناز دیدهٔ تر میکشیم مااز اشک، انتظارگهر میکشیم ما
چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم مایک مژه تا واشود صد دشت آغوشیم ما
حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ماهمچوشبنم با نسیم صبح همدوشیم ما
زین گلستان درس دیدارکه میخوانیم مااینقدر آیینه نتوان شدکه حیرانیم ما
با همه افسردگی مفت تماشاییم ماموجها دارد پری چندان که میناییم ما
به طوق فاخته نازد محبت از فن ماکه زخم تیغ تو دارد طوافگردن ما
بیتو چون شمع ز ضعف تن مارنگ ما خفت به پیراهن ما
چون شمع زآتشیکه وفا زد به جان مابال هماست بر سر ما استخوان ما
از بسگرفته است تحیر عنان مادارد هجوم آینه اشک روان ما
داغیم چون سپند مپرس از بیان مادر سرمه بال میزند امشب فغان ما
غیر وحدت برنتابد همت عرفان مادامن خویش است چون صحرا گل دامان ما
گر بهاین وحشتدهدگرد جنونسامان ماتا سحرگشتنگریبان میدرد عریان ما
نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ مایک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما