دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بوداضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود
سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بودهر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
آدمیکاثار تنزیهش رجوع خاک بوددست اگر بر خویش میزد زین وضوها پاک بود
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بودعافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود
امشب غبار نالهٔ دل سرمه رنگ بودیا رب شکستشیشهٔ من از چه سنگ بود
روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بودعکسم ز آب آینه در زیر زنگ بود
شب که از جوش خیالت بزم گلشن تنگ بودبرهوا چون نکهتگل آشیان رنگ بود
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بوداستخوان هم در تنم چونشمع مغز رنگ بود
ماضی ومستقبل این بزم حیرت حال بودشخص از خود رفته در آیینهها تمثال بود
درشتخو سخنش عافیت ثمر نبودصدای تار رگ سنگ جز شرر نبود
نهال وحشت ما خالی از ثمر نبودز خود برآمدن ناله بیاثر نبود
تا نفس ما ومن غبارنبودهمه بودیم و غیر یار نبود
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبودجوهر ناله درین آینه محسوس نبود
شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبودناله هم غیر صدای کف افسوس نبود
ناله میافشاند پر در باغ ما بلبل نبودعبرتی بر رنگ عشرت خنده میزد گل نبود
نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبودچون سحر در کلک نقاش نفس رنگی نبود
یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بودهرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود
چون شرر اقبال هستی بسکه فرصتکاه بودهر کجا گل کرد روز ما همان بیگاه بود
روزی که عشق رنگ جهان نقش بسته بودتقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود
هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بودشخصهستیچونسحر هرجانفسزد خندهبود
بسکه در ساز صفاکیشان حیا خوابیده بودموی چینی رشته بست اما صدا خوابیده بود
شب که در یادت سراپایم زبان ناله بودخواستم رنگی بگردانم عنان ناله بود
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بوداز هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بودسر خط پیشانی ما را مداد از سایه بود