دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
آنروز که پیدایی ما را اثری بوددر آینهٔ ذره غبار نظری بود
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بودلبریز خیال توگداز جگری بود
این انجمن افسانهٔ راز دهنی بودهر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
بهکویدوستکه تکلیف بینشانی بودغبار گشتنم اظهار سخت جانی بود
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بودخیال هستی موهوم سکتهخوانی بود
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خودکز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود
جاییکه سعی حرص جنونآفرین دوددر سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود
تا مه نوبر فلک بالگشا میروددر نظرم رخش عمر نعلنما میرود
هر که آمد در جان بیکستر از ما میرودکاروانها زین ره باریک تنها میرود
با این خرام ناز اگر آن مست میرودرنگ حنا به حیرتش از دست میرود
شبنم صبح از چمن آبله دل میرودعیش عرق میکند خنده خجل میرود
دل ز پیاش عمرهاست سجده کمین میرودسایه به ره خفته است لیک چنین میرود
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرودای ز خود غافل زمان خوش نگاهی میرود
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرودهمچو ابر از نامهام رنگ سیاهی میرود
شوق موسی نگهم رام تسلی نشودتا دو عالم چمناندود تجلی نشود
چو دولت درش بر خسان واشودپر آرد برون مور و عنقا شود
آه نومیدم کجا تأثیر من پیدا شودخاکگردم تا نشان تیر من پیدا شود
گر چنین بخت نگون عبرت کمین پیدا شودهر قدر سر بر فلک سایم زمین پیدا شود
حسن بیشرم ازهجوم بوالهوس محشر شودایمن ازگلچین نباشد باغ چون بیدر شود
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شودراه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود
دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شودنسخه بردارند چندان کاین ورق دفتر شود
طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شودآب گهر دمد ز صبر خاک فسرده زر شود
گر خیالگردش چشم توام رهبر شودچون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شودششجهت اجزای بیشیرازگی دفتر شود