دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
نشاط این بهارم بیگل رویت چه کار آیدتو گر آیی طرب آید بهشت آید بهار آید
از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآیدآب از عقیق ریزد دُرّ از عدن برآید
ظالم چه خیال است مؤدب بهدر آیدآن نیست کجی کز دم عقرب بهدر آید
دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرسایدچو آن سنگی که زیر کوه باشد دیر فرساید
دل در جسد شبهه عبارت چه نمایدآیینهٔ روشن شب تارت چه نماید
مگو صبح طرب در ملک هستی دیر میآیددراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمیآید
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآیدکه آواز پر پروانه هم گلباز میآید
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآیدکه عالمی به نظرشیشه رنگ میآید
نفس تا پرفشان است از تو و من برنمیآیدکسی زین خجلت در آتشافکن برنمیآید
نفس هم از دل من بیشکستن برنمیآیداز این مینا شرابی غیر شیون برنمیآید
حریفیهای عشق از هر کس و ناکس نمیآیدشنای قلزم آتش ز خار و خس نمیآید
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآیددماغ من پریشان است یا بوی تو میآید
دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپیدسیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید
پیری آمد، گشت چشم از گریهام کمکم سپیدصبحِ عجز آماده دندان کرد از شبنم سپید
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دیدآیینهٔ خیالکه ما را به خواب دید
چمن دلی که به یاد تو آشنا گردیدفلک سری که به پای تو جبههسا گردید
چه شدکه قاصد امید لنگ برگردیدزمان وصل قریب است رنگ برگردید
رسید عید و طربها دلیل دل گردیدامید خلق به صد رنگ مشتعل گردید
به سعی یأس نفس خامشی بیان گردیدبه خود شکستن دل سرمهٔ فغان گردید
توان اگر همه دور آن آسمان گردیدبهگرد خواهش یک دل نمیتوانگردید
سران ز نسخهٔ تسلیم باب برداریدجبین به خاک نهید انتخاب بردارید
دوستان از منش دعا مبریدزندهام نامم از حیا مبرید
تاکی از این باغ و راغ رنج دویدن بریدسر بهگریبانکشید گوی شکفتن برید
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگریدبه اوج قدر نخندیکلاه میگرید