دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمریدبه یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید
سخن ز مشق ادب موج گوهرش گیربدکم است لغزش خط گر به مسطرش گیرید
تا دل به ساز زمزمهدرد وا رسیدهرجا دلی شکست بهگوشم صدا رسید
صبحی بهگوش عبرتم از دل صدا رسیدکای بیخبربه ما نرسید آنکه وارسید
سرکشی میخواستیم از پا نشستن در رسیدشعله را آواز سدادیم خاکستر رسید
تا حنا ازکفت بهکام رسیدشفق رنگ گل به شام رسید
در غمت آخر به جاییکار بیدادم رسیدکز تپیدن سرمه شد هرکس به فریادم رسید
منتظران بهار فصل شکفتن رسیدمژده به گلها برید یار به گلشن رسید
بنای حرص به معراج مدعا نرسیدگذشت از فلک اما به پشت پا نرسید
نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسیدنامم ازگمشدگیها به شنیدن نرسید
آخر ز سجده ام عرق جبهه سر کشیدغواصی محیط ادب این گهر کشید
از کشمکش کف تو می لالهگون کشیددامن کشیدن تو ز دستم به خون کشید
پهلو به چرخ میزند امروز جاه عیدکج کرده است باز مه نو کلاه عید
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفیدکف به لب آورده است این بختی کوهان سفید
ز زلف و روی توتا دیدهام سیاه و سفیدبه جای دیده پسندیدهام سیاه و سفید
خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمیدجوهر آینه واسوخت که زنگار دمید
زندگی افسرد فال شوخی سودا زنیدانتخاب عالمآشوبی ازین اجزا زنید
کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنیدیک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید
همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنیدهمچو گردون خیمهای در عالم بالا زنید
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنیدچینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید
شورحاجت تاکی ازحرص دو دل باید شنیدیک عرق حرف ازجبین منفعل باید شنید
دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنیدتا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنیدخون شوید آن همه کز خود چمن ایجاد کنید
غافلان چند قبادوزی ادراک کنیدبه گریبانی اگر دست رسد چاک کنید