دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخربه هوا رساند خاکم سحر انتظاری آخر
به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذردهل نابسته بر لب در صف واعظگران مگذر
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سرحیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سرسرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر
تیغ در دست است یار از جیب بیرون آر سرصبح شد بیپرده از خواب گران بردار سر
از بس که زد خیالِ توام آب در نظرمژگان شکستهام ز رگِ خواب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظررنگی که شعله میزندم آب در نظر
ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگرز شام طرهاش چون شب دلیل بخت ما بنگر
گل عجزی تصور کن بهارکبریا بنگرز ما رنگی تراش و در کف پایش حنا بنگر
نمیگویم به گردون سیر کن یا بر هوا بنگرنگاهی کردهای گل تا توانی پیش پا بنگر
به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمرحذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر
قد خمیده ندارد به غیر ناله حضورکه نیست خانهٔ زنجیر بیصدا معمور
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستورچو بویگل شدم آخر به خاموشی مشهور
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهرجز به روی خود نغلتیدهست پهلویگهر
به صفحهای که حدیث جنون کنم تحریرز سطر، ناله تراود چو شیون از زنجیر
زهی ز روی تو آیینه آفتاب میرنگه به سیر جبین تو موج ساغر شیر
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیرکه پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر
نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیرجهان رنگ، شکست که میکند تعمیر
خیال زلف که واکرد راه در زنجیرکه عجز نالهٔ ما کنده چاه در زنجیر
دل از فسون تعلق نگاه در زنجیرچو موج چند توان رفت راه در زنجیر
این بحر را یک آینه دشت سراب گیرگر تشنهای چو آبله از خویش آب گیر
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیرهر چند رهت تا سر زانوست بلد گیر
در عشق زپرواز نفس آینه برگیرهرچند رهت قطع شود باز ز سر گیر
دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیریعنی نفسی چند توهم درته پرگیر