دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرشمیخورد آب از صفای خود زبان خنجرش
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورشگشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
به ساز نیستی بستهست شور ما و من تارشبهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارشبه رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارشبه روی دل که نفس نیز میکند کارش
صبح از چه خرابات جنونکرد بهارشکافاق به خمیازه گرفتهست خمارش
مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورشبرای نام اگر جان میکنی مگذار در گورش
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرشدرآغوش کمان بر دل قیامت میکند تیرش
دل دیوانهای دارم به گیسوی گرهگیرشکه نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرشکه موی چینی آنسوی سحر بردهست شبگیرش
گزند زندگانی در کفن جسم است تدبیرشسموم آنجا که زور آرد علاجی نیست جز شیرش
نمیدانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرشکه رنگ هر دو عالم میتپد در خون نخجیرش
دلی که گردش چشم تو بشکند سازشبه ذوق سرمه شدن خاک لیسد آوازش
سخنسنجیکه مدح خلق نفریبد به وسواسشمسیحای جهان مرده گردد صبح انفاسش
که دارد جوهر تحقیق حسرتگاه ناموسشجهانتاب است شمع و بیضهٔ عنقاست فانوسش
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاششصدف در حیرت آیینه گم کردهست نقاشش
آن را که ز خود برد تمنای سراغشچون اشکِ تر از رفتنِ خود کرد ایاغش
به رنگیکجکلاه افتاده خم در پیکر تیغشکه از حیرت محرف میخورد صورتگر تیغش
به هر بزمی که باشد جلوه فرما جوهرتیغشبه چشم زخم دلها سرمهگردد جوهرتیغش
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغشبس است از موج خون بیگناهان جوهر تیغش
کشت عاشق که دهد داد گیاه خشکشموی چینیست رگ ابر سیاه خشکش
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکشگرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش
به پیری از هوس زندگی خمار مکشسپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش
به بر کشید ز بس جوش نازکی تنگشفشار چین جبین ریخت با عرق رنگش