دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگشدر آتش ریختم نامی که آبم میکند ننگش
نداشت پروای عرض جوهر، صفای آیینهٔ فرنگشتبسم امسال کرد پیدا رگی ز یاقوت شعله رنگش
من و پرفشانی حسرتی که گم است مقصد بسملشز صدای خون برسی مگر به زبان خنجر قاتلش
جوانی دامن افشان رفت و پیری هم به دنبالشگذشت از قامت خم گوش بر آواز خلخالش
دل گمگشتهای دارم چه میپرسی ز احوالشدو عالم گر بود آیینه ناپیداست تمثالش
مرغی که پر افشاند به گلزار خیالشپرواز سپردند به مقراض دو بالش
هرگه روم از خویش به سودای وصالشتوفان کند از گرد رهم بوی خیالش
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامشنهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش
عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامشمباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش
کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمشمگر به خاک نشینیم کز نظر فکنیمش
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنشعالمی در پرده است از شوخی پیراهنش
دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونشخون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش
تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانشهزار آیینه یک گل میدهد از طرف بستانش
جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانشبود چون شبنم گل دلنشین هر زخم پیکانش
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانششکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش
ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانشخط مشکین دمید آخر ز موج گرد دامانش
آب از یاقوت میریزد تکلم کردنشجیب گوهر میدرد ذوق تبسم کردنش
ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوشتا توانی در شکست رنگ کوش
عالم از چشم ترم شد میفروشزین قدح خمخانهها آمد به جوش
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوشاین پرده به هر جا تنک افتد مژه در پوش
آه از این جلوهٔ نقاب فروشبحر در جیب و ما حباب فروش
ای ز لعلت سخن گلاب فروشنگه از نرگست شراب فروش
مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهشبه چندین کوچه افکندهست سعی نام در چاهش
اگر زین رنگ، تمکین میزند موج از سراپایشخرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش