دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایشپری تا فال شوخی زد عرقکردند مینایش
رنگ گل تعبیر دمید از کف پایشتا چشم به خونکه سیهکرده حنایش
زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایشقیامت دارد امروزی که در یادست فردایش
سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالایشبه صد عجز حنا خون بهار افتاد در پایش
اشکم قدم آبله فرسا ننهد پیشتا رفتن دل پای تقاضا ننهد پیش
چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویشسر افتادهای دارم که پیشانیست زانویش
دلی را که بخشد گداز آرزویشچو شبنم دهد غوطه در آبرویش
صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویشکه رنگم میپرد گر میتپد گرد از سرکویش
تپد آینه بسکه در آرزویشز جوهر نفس میزند مو به مویش
طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویشبنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش
بی تو مشکل کنم از خلق نهان جوهر خویشاشک آیینهٔ یاس است ز چشم تر خویش
چند پاشی ز جنون خاک هوس برسرخویشایگل این پیرهن رنگ برآر از بر خویش
آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویشیارب نصیب کس نشود امتیاز خویش
عمرها شد بینصیب راحتم از چشم خویشچون نگه پا در رکاب وحشتم از چشم خویش
اگر چو غنچه میسر شود شکستن خویشتوان شنید صدای ز دام جستن خویش
بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویشبهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش
پرکوته است دست به هر سو دراز حرصغیر از گره به رشته نبسته است ساز حرص
از قناعت خاک باید کرد در انبان حرصآبرو تا کی شود صرف خمیر نان حرص
گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقصچنین که داد ندانم به یاد مستان رقص
مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرضبنویس نامهٔ آبرو به سیاهی کلف غرض
مباد دامن کس گیرم از فسون غرضکف امید حنا بستهام به خون غرض
ای بی خبر مسوز نفس در هوای فیضبی چاک سینه نیست چو صبح آشنای فیض
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیضقانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض
نبود نقطهای از علم این کتاب غلطشعور ناقص ما کرد انتخاب غلط