دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلطته پاستکعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیطسعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط
گشتم از بیدست و پاییها به خشک و تر محیطکشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط
نشکسته ساغر عاریت ز حصول آب بقا چه حظبجز اینکه ننگ نفس کشی چو خضر ز عمر رسا چه حظ
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظجز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظمگر چو شمع کنی دل به سوختن محظوظ
غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمعبه هم رسیدن لبهاست قاصد دل جمع
ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمعبر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع
باز امشب نفس شعله فشان دارد شمعحیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع
هر چه در دل گذرد وقف زبان دارد شمعسوختن نیست خیالی که نهان دارد شمع
از عدم مشکل نه آسان سیر امکان کرد شمعداغ شد افروخت اشک و آه سامان کرد شمع
نی در پرواز زد، نی سعی جولان کرد شمعتا به نقش پا همین سیر گریبان کرد شمع
سوختن یک نغمه است از ساز شمعپرده نتواند نهفتن راز شمع
بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمعجنس استغنا عرق دارد به بازار طمع
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمعبهکجاستکنج قناعتی که در قسم زند از طمع
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمعچه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع
هرکجاکردم به یاد سجدهات ساز رکوعچون مه نو تا فلک رفتم به پرواز رکوع
نشستهای ز دل تنگ بر در تصدیعدمیکه واشود این قفل عالمیست وسیع
به ذوق گرد رهت میدوم سراسر باغز بوی گل نمکی میزنم به زخم دماغ
کنون که میگذرد عیش چون نسیم ز باغچو گل خوش آنکه زنی دست در رکاب ایاغ
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغپروانه است جوهر آیینهٔ چراغ
نشئهٔ عجزم چو شبنم داد بر طیب دماغاز گداز عجز طاقت یافتم می در ایاغ
یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغدیده حیرانست و منبیدستو پا، دل بیدماغ
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغوهم تو تماشایی بنگیست درین باغ