دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عالم همه داغست و ندارد اثر داغدر لالهستان نیستکسی را خبر داغ
کو شعلهٔ دردیکه به ذوق اثر داغخاکستر من سرمه کشد در نظر داغ
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغمیتوان کرد شنا در عرق روی چراغ
نیست پروانهٔ من قابل پهلوی چراغحسرت سوختنی میکشدم سوی چراغ
ما شهیدان را وضویی دادهاند از آب تیغسجده آموز سر ما نیست جز محراب تیغ
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغکه برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرفاین خواجه بوق میزند اقبال چنگ و دف
تحقیق را به ما و من افتاده اختلافدر هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف
رستن چه ممکنست ز قید جهان لافواماندهایم همچو الف در میان لاف
جای آن استکه بالد گهر شان صدفبحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف
نسبت لعل که داد این همه سامان صدفشور در بحر فکنده است نمکدان صدف
بحث و جدل به افت جان میکند طرفسرها به تیغ فتنه زبان میکند طرف
تا نمیگردد تب و تاب نفس ها برطرفمیدود اجزای ما چون موج دریا هر طرف
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرفبیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکفکه به راه ما نگذشتهای قدمی ز آبله سر بهکف
ای ز عکس نرگست آیینه جام مل به کفشانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به کف
گاه به رنگ مایلی گاه به بوی بی نسقدستهٔ باطلت کهبست ایچمن حضور حق
رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرقکه دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرقچون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق
ما سجدهٔ حضوریم محو جناب مطلقگمگشته همچو نوریم در آفتاب مطلق
بر خود از ساز شکفتنکیگمان دارد عقیقدرخور نامت تبسم در دهان دارد عقیق
گهر محیط تقدسی مکن آبروی حیا سبکچوحباب حیفت اگرشوی زغرور سربه هوا سبک
ای مژدهٔ دیدار تو چون عید مبارکفردوس به چشمی که ترا دید مبارک
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشکبا صدف بود لبی در جگر دریا خشک