دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
عمریست چون نفس به تپیدن فسانهاماز عافیت مپرس دل است آشیانهام
فهم حقیقت من و ما را بهانهامخوابیده است هر دو جهان در فسانهام
میدهد زیب عمارت از خرابی خانهامآب در آیینه دارد سیل در ویرانهام
سر خط نازیست امشب زخمهای سینهامجوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
مردهام اما همان خجلت طراز هستیامبا عرق چون شمع میجوشد گداز هستیام
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیامنام دل بردی قیامت کرد ساز هستیام
با همه سرسبزی از سامان قدرت عاریامصورت برگ حنایم معنی بیکاریام
رفتم ز خویش و یاد نگاهیست حالیاممستی نماست آینهٔ جام خالیام
تا کجا بوس کف پایت شود ارزانیامهمچو موج آواره میگردد خط پیشانیام
تو کریم مطلق و من گدا چه کنی جز اینکه بخوانیامدر دیگری بنما که من به کجا روم چو برانیام
آنی که بی تو من همه جا بی سخن نیامهر جا منم تویی، تویی آنجاکه من نیام
نبری گمان فسردگی به غبار بیسروپاییامکه به چرخ میفکند نفس چو سحر زمین هواییام
بی حوصلگیکرد درین بزم کبابمچون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابمامروز چو اشک آینهٔ عالم آبم
ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابمبه جنبش تا رسد مژگان محرف میخورد خوابم
از بسکه چون نگه زتحیر لبالبمیک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبمیارب به روی نامکهگردید وا لبم
تأخیر ندارد خط فرمان نجاتمدر کاغذ آتش زده ثبت است براتم
مشت عرق ز جبهه به هر باب ریختمآلوده بود دست طمع آب ریختم
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختمگل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم
به سعی ضعف گرفتم ز دام خویش نجستمبس است این که طلسم غرور رنگ شکستم
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستمبه دست افتاد مضمونیکزین بحرش جدا بستم
جولان جنون آخر بر عجز رسا بستمچون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم
حضور معنیام گم گشت تا دل بر صور بستممژه واکردم و بر عالم تحقیق در بستم