دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به عشقت گر همه یک داغ سامان بود در دستمهمان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستمز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم
بر یار اگر پیام دل تنگ میفرستمبه امید بازگشتن همه رنگ میفرستم
شب جوش بهاری به دل تنگ شکستمگل چید خیال تو و من رنگ شکستم
هرگه به برگ و ساز معیشت گریستمخندیدم آنقدر که به طاقت گریستم
از هوس چون شمعگر سر بر هوا برداشتمچون تامل شدگریبان نقش پا برداشتم
کاش یک نم گردش چشم تری میداشتمتا درین میخانه من هم ساغری میداشتم
ز خود تهی شدم از عالم خرابگذشتمچه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم
به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتمغبار من به فضا ماند کز سراغ گذشتم
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتمزگال مشق این فن بر سیاهی زد خجل گشتم
به تحریک نقابش گر شود مایل سر انگشتمز پیچیدن جهانی رشته میبندد بر انگشتم
به فقر آخر سر و برگ فنای خویشتن گشتمسراب موج نقش بوریای خویشتن گشتم
کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتمیعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم
کی در قفس و دام هوا و هوس افتمآن شعله نیام من که به هر خار و خس افتم
کو شور دماغی که به سودای تو افتمگردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم
شبکه عبرت را دلیل این شبستان یافتمهر قدرچشمم به خود وا شد چراغان یافتم
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتمچون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتمکز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم
به دل گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتمنفس تا خانهٔ آیینه روشن کرد من رفتم
تحیر مطلعی سرزد چو صبح از خویشتن رفتمنمیدانم که آمد در خیال من که من رفتم
دوش گستاخ به نظارهٔ جانان رفتمجلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتممژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتمرفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده میگفتمزگیسو هرکه میپرسید مشک سوده میگفتم