دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
چون شمع میروم ز خود و شعله قامتمگرد ره خرام که دارم، قیامتم
چنینکز گردش چشم تو میآید به جان انجمسزد گر شرم ریزد چون عرق با آسمان انجم
ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجمبهگردون میشود در دیدهٔ حیرت نهان انجم
کند هر جا عرق ز آن ماه تابان گلفشان انجمشکست رنگ سازد جمع چون برگ خزان انجم
شب بزم خیالی به دل سوخته چیدمتصویر تو گل کرد ز آهی که کشیدم
نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدمصاحب خفتان شرمم عیبپوشی چلقدم
ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادمکه آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم
چشمش افکنده طرح بیدادمسرمه کو تا رسد به فریادم
قیامت میکند حسرت مپرس از طبع نا شادمکه من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم
ای دلت حسرت کمین انتخاب صبحدمنقطهای از اشک کن اندرکتاب صبحدم
میرسد گویند باز آن آفتاب صبحدمصبحکی خواهد دمید ای من خراب صبحدم
دلبر شد و من پا به دلِ سخت فشردمخاکم به سر ایوای که جان رفت و نمردم
ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردمبه این آتش که من دارم مگر آتش کند سردم
نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردمشرار بیدماغ آخر ندارد پر زدن هر دم
زین باغْ همچو شبنم رنجِ خیال بُردمهر کس طراوتی بُرد من انفعال بُردم
شبی سیر خیال نقش پای دلربا کردمگریبان را پر از کیفیت برگ حنا کردم
نه دنیا دیدم و نی سوی عقبا چشم وا کردمغباری پیش رویم بود نذر پشت پا کردم
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردمبه هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم
نه عبادت، نه ریاضت کردمبادهها خوردم و عشرت کردم
هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردمز جوش جوهر این آیینه را آخر نمد کردم
من خاکسار گردن ز کجا بلند کردمسر آبله دماغی ته پا بلند کردم
چون شمع روزگاری با شعله سازکردمتا در طلسم هستی سیر گداز کردم
شب چشم امتیازی بر خویش باز کردمآیینهٔ تو دیدم چندان که نازکردم
ز علم و عمل نکتهها گوش کردمندانم چه خواندم فراموش کردم