دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
به هوس چون پر طاووس چمنها دارمداغ صد رنگ خیالم چقدر بیکارم
بیکس شهیدم خون هم ندارمدیگر که ریزد گل بر مزارم
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارمدر پرتو چراغی پروانه مینگارم
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارمسری ندارم و زحمت پرست دستارم
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارماکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارمچکد آیینهها بر خاک اگر مژگان بیفشارم
زخمی به دل از دست نگارین تو دارمیاربکه شود برگ حنا سنگ مزارم
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارمبه خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم
ازین صحرای بیحاصل دگر با خود چه بردارمنگاه عبرتی همچون شرر زاد سفر دارم
خیال آن مژه عمریست در نظر دارمدرین چمن قلم نرگسی به سر دارم
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارمچراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم
فغان گل میکند هرگه به وحشت گام بردارمسر دامان کوه از دلگرانی برکمر دارم
عروج همتی در کار دارمهمه گر سایهام دیوار دارم
سرشک بیخودم عیش می ناب دگر دارمز مژگان تا چکیدن سیر مهتاب دگر دارم
چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارمز مژگان تا به دامان سیر مهتابی دگر دارم
به دشت بیخودی آوازهٔ شوق جرس دارمز فیض دل تپیدنها خروشی بینفس دارم
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارمبه قدر چاک دل خمیازهٔ شوق قفس دارم
درین حیرتسرا عمریست افسون جرس دارمز فیض دل تپیدنها خروشی بینفس دارم
میپرست ایجادم نشئهٔ ازل دارمهمچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم
به حسرت غنچهام یعنی به دلتنگی وطن دارمخیالی در نفس خون میکنم طرح چمن دارم
مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارمبه دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم
به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارمجنون مغزی که من دارم برون استخوان دارم
در آن محفل کهام من تا بگویم این و آن دارمجبین سجده فرسودی نیاز آستان دارم
عمریست ز اسباب غنا هیچ ندارمچون دست تهی غیر دعا هیچ ندارم