دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
میام به ساغر اگر خشک شد خمار ندارمخزانگمست به باغیکه من بهار ندارم
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارمغیر من کجا دارد مسکنی که من دارم
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارماز آبی ناشتاتر میشود نانی که من دارم
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارمتوان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارمسیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم
به هستی از اثر اعتبار مایه ندارمچو مویکاسه چینی به غیر سایه ندارم
خاموشم و بیتابی فریاد تو دارمچندانکه فراموش توام یاد تو دارم
شبیکه بیتوجهان را به یاس تنگ برآرمز نالهای که کنم کوه را ز سنگ برآرم
غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد مینگارمبه سرمه فرسود خامه اما هنوز فریاد مینگارم
مسلمان گشتم و هیچ از میان نگسست زنارمبقدر سبحه گردیدن کمرها بست زنارم
من درین بحر، نه کشتی نه کدو میآرمچون حباب از بر خود جامه فرو می آرم
بر آسمان رسانم و گر بر هوا برممشت غبار خویش ز راهت کجا برم
بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرمبی عرقگل میکند از جبههٔ تصویر شرم
ز دشت بیخودی میآیم از وضع ادب دورمجنونی گر کنم ای شهریان هوش معذورم
شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورمچو ساغر میکشی دارد ازین اندیشهها دورم
نی سر تعمیر دل دارم نه تن میپرورممشت خاکی را به ذوق خون شدن میپرورم
چه حاجتست به بند گران تدبیرمچو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرمکه آواز پر طاووس میآید به زنجیرم
ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرمچو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم
نمیباشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرمزهستی تا عدم پیچیده است آواز زنجیرم
چه دولت است که من نامت از ادب گیرمز شرم دست تهی دامنی به لبگیرم
ز سودای چشم تو تا کام گیرمدو عالم فروشم دو بادام گیرم
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرمجنونها میکند خمیازه تا یک جام میگیرم
سراغ عیش ز عمر نمانده میگیرماثر ز آتش در آب رانده میگیرم