دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
اگر ساقی ز موجِ باده بندد رشتهٔ سازمرساند قلقلِ مینا به رنگِ رفته آوازم
حیرت دمد از شوخی گل کردن رازمدر آینه جوهر شکند نغمهٔ سازم
ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازملب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم
ز فیض ناتوانی مصرعی در خلق ممتازمچو ماه نو به یک بال آسمان سیر است پروازم
به حیرت خویش را بیگانهٔ ادراک میسازمجنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
به ذوق جستجویت جیب هستی چاک میسازمغباری میدهم بر باد و راهی پاک میسازم
نفس را بعد ازین در سوختن افسانه میسازمچراغی روشن از خاکستر پروانه میسازم
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازمچو شمع از سرکشی در بزم دل نازبدنت نازم
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازمچو شمع از شوخی برق نگه بالیدنت نازم
قیامت کرد گل در پیرهن بالیدنت نازمجهان شد صبح محشر زیر لب خندیدنت نازم
به لب حرف طلب دزدم به دل شور هوس سوزمخیال خام من تا پختگی گیرد نفس سوزم
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزمبه چشم بسته شمع انتظار خویش میسوزم
آمد ز گلشن ناز آن جوهر تبسمدل درکف تغافل گل بر سر تبسم
واکرد صبح آهی بر دل در تبسمتا آسمان فشاندم بال و پر تبسم
باز از جهان حسرت دیدار میرسمآیینه در بغل به در یار میرسم
از ضعف بسکه در همه جا دیر میرسمتا پای خود چو شمع به شبگیر میرسم
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسمبا تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمیرسم
چهسان با دوست درد و داغ چندین ساله بنویسمنیستان صفحهای مسطر زند تا ناله بنویسم
ز چاک سینه آهی مینوبسمکتانم حرف ماهی مینویسم
جنون ذرهام در ساز وحشت سخت قلاشمبه خورشیدم بپوشی تا به عریانی کنی فاشم
بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشمبر هر مژه توفان دگر تازه کند چشم
تا دفتر حیرت ز رخش تازه کند چشماز تار نظر رشتهٔ شیرازه کند چشم
تا جلوهات پر افشاند از آشیانهٔ چشمروشن حباب دارد بنیاد خانهٔ چشم
تا می ز جام همت بد مست میکشمجز دامن تو هر چه کشم دست میکشم