دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
چون شمع زحمتی که به شبگیر میکشماز داغ پنبه میکشم و دیر میکشم
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشمخامهٔ یأسم خطی بر لوح سامان میکشم
به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشمکه من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم
جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشمز شور دل،گران چون حلقهٔ زنجیر شد گوشم
چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشمتمنای کناری دارم و توفان آغوشم
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشمچو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم
ز بسکه شور جنونگشت برقکلبهٔ هوشمبه رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ گوشم
ز فیض گریهٔ سرشار افسردن فراموشمبه رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم
زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشمدر راه تو افتاده سرم لیک به دوشم
گهی در شعله میغلتم گهی با آب میجوشموطن آوارهٔ شوقم نگاه خانه بر دوشم
ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشمکه همچون موج از آغوشم برون میتازد آغوشم
نه مضمون نقش میبندم نه لفظ از پرده میجوشمزبانم گرم حرف کیست کاین مقدار خاموشم
در عالم حق شهرت باطل چه فروشمجنسم همه لیلیست به محمل چه فروشم
ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشممباد از بستر مخمل رباید خواب خرگوشم
ندانم مژده آواز پای کیست در گوشمکه از شور تپیدنهای دل گردید کر گوشم
قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشمکشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم
چراغ خامشم حسرت نگاه محفل خویشمسپند پای تا سر داغم اما بر دل خویشم
چنین آفت نصیب از طبع راحت دشمن خویشماگر یک دانهٔ دل جمع کردم خرمن خویشم
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشمشکست خویش چون موج است هم بر گردن خویشم
نه گردون بلندی نی زمین پستی خویشمچو شمع از پای تا سر پشت پای هستی خویشم
در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفمبویی به غنچه محوم خطی به نقطه حرفم
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقمکه گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم
از شوق تو ای شمع طرب بعد هلاکمجوشد پر پروانه ز هر ذرهٔ خاکم
در حسرت آن شمع طرب بعد هلاکمپروانه توان ریخت ز هر ذرهٔ خاکم