دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
تا ما سر ننگ و نام داریمبر دل غم تو حرام داریم
ما ننگ وجود روزگاریمعمری به نفاق میگذاریم
ما مرد کلیسیا و زناریمگبری کهنیم و نام برداریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریمهندوی خویش کند هر دم به دلبریم
ما در غمت به شادی جان باز ننگریمدر عشق تو به هر دو جهان باز ننگریم
من نمیرم زانکه بی جان میزیمجان نخواهم چون به جانان میزیم
ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیمعارض تو بی قلم خط زده بر لوح سیم
بر هرچه که دل نهاده باشیمدر مشرکی اوفتاده باشیم
بیا تا رند هر جایی بباشیمسر غوغا و رسوایی بباشیم
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیمتائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم
اکنون که نشانهٔ ملامیموانگشت نمای خاص و عامیم
بیار آن جام می تا جان فشانیمنثاری بر سر جانان نشانیم
ما گبر قدیم نامسلمانیمنامآور کفر و ننگ ایمانیم
گاه لاف از آشنایی میزنیمگه غمش را مرحبایی میزنیم
وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیمپیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیمپس در قمارخانه مناجات میکنیم
ما چو بیماییم از ما ایمنیماز تولا و تبرا ایمنیم
گر مردی خویشتن ببینیماندر پس دوکدان نشینیم
ای جان ز جهان کجات جویمجانی و چو جان کجات جویم
نشستی در دل من چونت جویمدلم خون شد مگر در خونت جویم
در عشق همی بلا همی جویمدرد دل مبتلا همی جویم
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویمچون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم
چون نیاید سر عشقت در بیانهمچو طفلان مهر دارم بر زبان
ای روی تو شمع بتپرستانیاقوت تو قوت تنگدستان