دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میرومچون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم
ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفتهایمبا پیر خویش راه قلندر گرفتهایم
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفتهایمبا رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفتهایم
باده ناخورده مست آمدهایمعاشق و می پرست آمدهایم
ما می از کاس سعادت خوردهایمدر ازل چندین صبوحی کردهایم
دست در عشقت ز جان افشاندهایمو آستینی بر جهان افشاندهایم
ما ز عشقت آتشین دل ماندهایمدست بر سر پای در گل ماندهایم
در چه طلسم است که ما ماندهایمبا تو به هم وز تو جدا ماندهایم
ما رند و مقامر و مباحیایمانگشت نمای هر نواحیایم
ما دُردفروش هر خراباتیمنه عشوهفروش هر کراماتیم
گرچه در عشق تو جان درباختیمقیمت سودای تو نشناختیم
هرچه همه عمر همی ساختیمدر ره ترسابچه درباختیم
بس که جان در خاک این در سوختیمدل چو خون کردیم و در بر سوختیم
تا به دام عشق او آویختیمجان و دل را فتنهها انگیختیم
تا به عشق تو قدم برداشتیمعقل را سر چون قلم برداشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیماز نیک و بد جهان جدا گشتیم
ما ترک مقامات و کرامات گرفتیمدر دیر مغان راه خرابات گرفتیم
ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیمدادیم دل از دست و پی یار گرفتیم
هر آن نقشی که بر صحرا نهادیمتو زیبا بین که ما زیبا نهادیم
تا ما ره عشق تو سپردیمصد بار به زندگی بمردیم
تا دردی درد او چشیدیمدامن ز دو کون در کشیدیم
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیمنام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیمکه از مقصود خود بویی ندیدیم
دردا که درین بادیه بسیار دویدیمدر خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم